فقط ۱۰ سال زندگی کردم/ گفتگوی «شهرنامه» با لوریس چکناواریان در آستانه زادروزش

مصاحبه شهرنامه با استاد چکناواریان/ عکس: شهرنامه/ امیر نریمانی
گفتگوی شهرنامه با استاد لوریس چکناواریان

شهرنامه/ مرتضی اسماعیل‌دوست |

نت‌های موسیقی همچون شعری خوش آهنگ در جان بیقرار، قراری عاشقانه می‌سازد تا نجوای دوست از پس همه هیاهوها به زلال‌ترین آبی دریا دریافت شود و لوریس چکناواریان با همه بلندی‌هایی که در مسیر موسیقی یافته است، همچنان در پی همان لحظه ناب شیدایی است. مرد آرام موسیقی که تحصیلکرده مهم‌ترین مراکز موسیقی همچون آکادمی موسیقی وین و دانشگاه میشیگان بوده و رهبری ارکسترهای مطرح جهانی را در کارنامه دارد و آثار گرانقدری را به صفحه شنیداری مردمان جهان هدیه کرده است. حال در آستانه زادروزش (بیست و یکم مهرماه) در پرونده ویژه‌ای که بخش فرهنگی «شهرنامه» برایش تدارک دیده است، روبروی سوالاتم نشسته و از جهان خود می‌گوید.

گفتنی است این مصاحبه پیشتر در مجله شهرنامه منتشر شده بود و اکنون در پایگاه خبری شهرنامه بازنشر می‌شود.

  • از کودکی های خود بگویید که در چه بستری رشد کردید.

در خانواده ای مهاجر بزرگ شدم که مادرم از ارمنستان غربی و پدرم از ارمنستان شرقی بود که هر دو مهاجر بودند. مادرم از قتل عام ارامنه و پدرم از تصرف ارمنستان توسط شوروی به ایران آمدند. البته چون ارمنی ها ریشه ایرانی دارند نمی توان گفت که مهاجر بودند چون در واقع به کشور خود بازگشتند. پدر بزرگم هم از قتل عام ارامنه به ایران آمده بود و رئیس بهداری بروجرد شده بود و دکترِ آیت الله بروجردی بود. پدر و مادرم در آن جا با هم آشنا شدند و من هم در بروجرد به دنیا آمدم اما از 2 سالگی به تهران آمدیم و من در این شهر بزرگ شدم. بچه بسیار شلوغی بودم و هنوز هم هستم. به نظرم آدمی همیشه کودک می ماند و آن هایی که مسائل را جدی می گیرند کودکی شان را باخته اند.

  • دلبستگی شما به فضاهای تاریخی و خیابان های قدیمی شهر از کجا می آید؟

من از همان دوران کودکی با فرهنگ مردم آشنا شدم و از همان کودکی که در خیابان ها بازی می کردم خیلی چیزها یاد گرفتم و از بچگی که رادیو گوش می دادیم با صدای «شیر خدا» و زورخانه آشنا شدم و وقتی به زورخانه رفتم با سنت های ملی خودم آشنا شدم و بیشترین صداها را از از ضرب های زورخانه ای جمع آوری کردم.

  • معماری چه نقشی در ایجاد بافت موسیقی شما داشته است؟

من در این فضا و در این شهر با ساختمان هایش نفس می کشم و حتما تاثیر خواهد داشت. از 2 سالگی در این منطقه بزرگ شدم و زندگی ام در لاله زار و منوچهری و نادری شکل گرفت. من نمی توانم در جاهای دیگر زندگی کنم. چند بار گفتم بروم و جایی خلوت و خارج از مرکز شهر زندگی کنم اما نمی توانم از این جا دل بکنم. من نمی توانم جایی باشم که ندانم همسایه ام کیست.

  • شما با وجود این که تحصیلات و تجربه بالایی در زمینه هنر دارید، نگاه مردمی و ساده خود را حفظ کردید. در صورتی که برخی ها در اولین گام خود را گم می کنند!

من نمی توانم درباره دیگران قضاوت کنم. اما درباره خودم باید بگویم در این دنیا کاره ای نیستم و هر چه دارم از خدا و مردم است. من کسی نیستم که بخواهم دچار غرور شوم. من به مردم درس پس می دهم.

  • روح موسیقی با صلح در هم آمیخته است. اما امروز وقتی اخبار را دنبال می کنیم انواع درنده خویی های بشر و وقوع جنگ ها را در کشورهای مختلف شاهدیم. این تضاد میان روح هنر و جهان تاریک امروز را چگونه می بینید؟

به من بارها سفارش داده شد تا سمفونی صلح بنویسم اما به آن ها گفتم که نمی دانم این صلحی که می گویید چیست و چه رنگی دارد؟! من از بچگی در جهان صلح ندیدم و از تولد آدمی و دوران آدم و حوا به دلیل خوی قدرت طلب آدمی هیچ وقت صلح برقرار نبوده است. به نظرم بشر هیچ وقت نمی تواند صلح داشته باشد و هنر کار چندانی نمی تواند کند. البته می توان از اشعار و آثار موسیقایی برای زیبایی روح آدمی کمک گرفت اما رسیدن به صلح کار سختی است.

  • مشکل این زیاده خواهی بشر در چیست؟

چون فکر می کند که هیچ وقت نمی میرد اما آخر همه 2 متر در 1 متر است حالا هر کسی باشی. در این دنیا پاک بودن سخت است. آدم پاک شاید پدر بزرگِ پدرم بود که 50 سال در کوه ها زندگی کرد! و معنای اسم چکناواریان هم یعنی بچه تارک دنیا. جدم وقتی فتحعلی شاه ارمنستان شرقی را به روسیه داد، چون نمی خواست زیر پرچم روس ها زندگی کند به کوه ها پناه برد. 50 سال در کوه ها بود و بعد به زمین آمد و صاحب زن و بچه شد و بعدش هم مُرد.

  • نمی خواهید چکناواریان واقعی شوید؟!

تا حدودی هستم. شاید یک روزی هم آن راه را دنبال کنم، چون آدم خسته می شود. البته فقط اینطور نیست که بروی بالای کوه و آن جا زندگی کنی بلکه روحت می تواند این گونه باشد و من همیشه چنین روحیه ای داشتم. هیچ وقت زیاد میهمانی و مجالس نرفتم و بیشتر زندگی ام در تنهایی بود و در دنیای خودم زندگی می کردم. تلویزیون و رادیو ندارم و دنبال وقایع نیستم. دنبال تنهایی خودم هستم و البته با مردم ارتباط دارم و سعی می کنم از طریق موسیقی با دیگران ارتباط برقرار کنم.

  • شما نقاشی هم می کنید و شعر هم می گویید. با این وجود جایگاه موسیقی را در میان هنرها چگونه می بینید؟

تاثیر موسیقی از همه هنرها بیشتر است. موسیقی، زبان خداست و یک چیز دیگر است. من نقاشی می کشم و شعر هم می گویم اما شاعر نیستم و این ها تجربه ای برای زندگی کردن است. حتی ممکن است در موقعیتی بازیگری هم بکنم اما باید بدانم که مسیرم کجاست.

  • روز ویژه زندگی تان را یادتان است؟

آنقدر زیاد و انقدر کم هستند که نمی توانم روی نقطه مشترکی انگشت بگذارم. هر روز زندگی پُر از خاطره است من بیش از 80 سال سن دارم که تقریبا 40 سالش را خوابیدم! و 20 سال هم صرف درس خواندن شد و 10 سالش هم دنبال کارهای بیهوده رفتم و تقریبا 10 سال زندگی کردم و در این مدت چیزهای زیادی دیدم که در عین کمبود زیاد هستند، زندگی همین است و تنها از بخشی از آن را می توان استفاده کرد.

  • شناخت هنر و زیبایی شناسی جهان چه کمکی به شما در درک زندگی کرده است؟

هنر خیلی کمک می کند. با استفاده از موسیقی در هر دینی بهتر می توانی حرفت را به خدا بزنی. البته هر کسی اگر بخواهد می تواند مسیر زندگی اش را پیدا کند. حالا چه معلم باشد و چه دکتر و چه هنرمند. ما وقت کمی برای زندگی داریم. من نمی دانم فردا زنده هستم یا نه؟ و اگر خداوند 10 سال دیگر به من عمر دهد، شاید خواب هایی که در زندگی دیدم را بتوانم عمل کنم. امیدوارم خداوند این فرصت را برای انجام آرزوهایم به من بدهد.

  • آرزوهای لوریس چکناواریان در آستانه زادروزش چیست؟

آن هم انقدر زیاد و کم است که نمی توان به شکلی مشخص عنوان کرد. در واقع عمر آدمی هم زیاد و هم خیلی کم است که باید مواظب بود. آن هایی که نادان هستند تا آخر بدون دلواپسی به راهشان ادامه می دهند. اما آن که آگاهی دارد برای استفاده درست از زندگی دچار مشکل می شود. امیدوارم همچنان در کنار دوستان با سلامتی زندگی کنم و بتوانم به کارهایم بپردازم. سمفونی دفاع مقدس را می نویسم. باید تلاش کرد و امید داشت. خداوند آدم ها را به وجود آورده که به هم خدمت کنند و سفره بزرگی پهن است که باید میان هم تقسیم کنیم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید