کی گفته شوهر نیست؟/ من دانشجوی فلسفه بودم و او معرکه‌گیر!

یادداشت شهرنامه/ آیا واقعا کمبود شوهر است؟
یادداشت شهرنامه/ آیا واقعا کمبود شوهر است؟

یکی از جمله‌هایی که این روزها در دهان همه افتاده این است که: «شوهر نیست»! این گلایه اوایل شاید به شکل نوعی حرف و حدیث بی‌اهمیت مطرح بوده اما کم‌کم می‌بینیم تبدیل به کلیشه‌ای شده که از دهان بعضی مادران می‌شنویم. حتا بعضی دخترها هم در سوال اینکه چرا تا به حال ازدواج نکرده‌اند می‌گویند: «کدوم مردی میاد ازدواج کنه؟ کو شوهر؟» اسما علوی، نویسنده مطلبی که در ادامه خواهید خواند، یکی از چهره‌های جوانی است که نوشته‌هایش در فضای مجازی طرفداران زیادی دارد. از او خواستیم با همان زبان شوخ و شنگ همیشگی در این باره بنویسد.

***

شهرنامه/ اسماء علوی|

کلاس سوم دبستان بودم که پدرم برای هدیه جشن تکلیف برایم یک عروسک باربی با 2 دست لباس اضافه و کارتون سیندرلا گرفت. عروسک را همان روزها مادرم ضربه فنی کرد و دست و پا و سرش را از تنش جدا کرد و قاطی آشغال‌های سبزی گذاشتش سر کوچه. معتقد بود حضور بی‌جان باربی و نوع پوشش برکت را از خانه دور کرده و از زمان حضور عروسک در خانه توجه پدرم به او کم شده. اینها را از حرف‌هایش با خاله متوجه شده بودم. گریه می‌کرد و به خاله می‌گفت: «دیشب بهم می‌گه چربیای شکمت اذیتت نمی‌کنه؟ گفتم: نه. گفت: ولی پدر منو درآورده».

کارتون سیندرلا را ولی هنوز دارم. رویش پر از خط و خش است و از عکس روی سی‌دی هم فقط نواحی تحتانی 2 خواهر ناتنی باقی مانده. از همان 9 سالگی تا الان سیندرلا نقش پررنگی در زندگی من داشته و مادرم به جای دخترخاله و همکلاسی و دختر همسایه، همیشه سیندرلا را توی سر من می‌زند. از صبوری سیندرلا بگیر تا خوشگلی، سادگی، ادب، متانت و قناعت و ساعت حضورش در خانه و البته سایز پایش! دیشب هوس کردم برای بار هزارم نگاهش کنم. سی‌دی را گذاشتم توی دستگاه و ولو شدم جلوی تلویزیون. از همان شروع کارتون مادرم نظرات تخصصی‌تر خود را با رویکردی روانشناسانه و به صورت جزئی‌تر با ما درمیان می‌گذاشت و پلان به پلان پیش می‌رفت و مدام آن دخترک کمرنگ را با من مقایسه می‌کرد. آخرش هم نگاه طلبکارانه‌ای کرد و گفت: «بفرما… سنگین و رنگین نشست تو خونه با یه لنگه کفش کریستال اومدن سراغش». گفتم: «والا منم 3 ساله سنگین و رنگین نشستم تو خونه ولی کسی با دمپایی ابری هم نیومد سراغم».

مادرم روی مبل جابه‌جا شد و گفت: «همین بهمن خان چش بود مگه؟ پسر به این خوبی». بهمن یکی از اقوام دور مادرم بود. پسر خوب و صاف و ساده‌ای بود. خوش‌قیافه و هیکلی، بالای ابرویش شکستگی داشت و این هم به هر حال جزو جذابیت‌هایش به حساب می‌آمد. روی بازویش هم نوشته بود: «منو رنگ نکن، من صافکاری لازمم» و به من وعده داد بود که اگر زنش شوم اسمم را پشت پلکش خالکوبی می‌کند. ولی شغلش تمام محسناتش را می‌پوشاند. من دانشجوی فلسفه بودم و او معرکه‌گیر. من به دنبال اگزیستانسیالیسم بودم و او در کوچه و خیابان زنجیر پاره می‌کرد، نیسان را با انگشت کوچکش به حرکت درمی‌آورد و ناز مار کبری را می‌کشید. مادرم گفت: «لگد زدی به بختت. رفت با دخترعموش ازدواج کرد، کارشم گسترش داد، الان تور اروپا گذاشته با زنش می‌رن این شهر و اون شهر معرکه راه می‌ندازن. خارجیا کلی پول بهشون می‌دن».

ساکت بودم و زل زده بودم به مادرم. داشتم زندگی خودم و بهمن را توی ذهنم می‌ساختم. صبح به صبح لقمه سرشیر و عسل دستش می‌دادم و برایش آرزوی موفقیت می‌کردم که بتواند هر 3 زنجیری که دور بازویش می‌پیچد را با اولین زور پاره کند و برایش از دور بوس می‌فرستادم. شب‌ها هم زخم‌هایش را با روغن چرب می‌کردم و خودم را برایش لوس می‌کردم که: «تو مار کبری رو بیشتر از من دوس داری»! با صدای مادرم به خودم می‌آیم که مشغول خواندن زیرنویس شبکه خبر است:  «ازدواج یک مرتاض هندی با مار کبری»!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید