«کمبود شوهر» شایعه پسرهاست؛ باور نکنید!

شهرنامه/ کمبود شوهر شایعه پسرهاست! //پای حرف دخترهای مجرد
شهرنامه/ کمبود شوهر شایعه پسرهاست! //پای حرف دخترهای مجرد

شهرنامه/ لیلا مهداد |

-«اینها دسیسه پسرهاست، شما باور نکنید» چشم به مانیتور دوخته‌ام و تایپ می‌کنم اما هنوز این جمله المیرا با آن لبخند شیطنت‌آمیزش در گوشه‌ای از ذهنم جست‌وخیز می‌کند و من را به مبارزه می‌طلبد؛ مبارزه‌ای که نمی‌فهمم‌ش. لیوان چای به دست به سمت پنجره می‌روم تا کمی استراحت بدهم به چشمانم. و باز المیرا و جمع دوستانه دیشب و بحث ازدواج و کم بودن شوهر است که ذهنم را قلقلک می‌دهند.

خیلی وقت‌ها مخصوصا اواخر تابستان و اوایل پاییز هوا 2 نفره است؛ این شهر چقدر پسر و دختر جوان عاشق دارد! و باز جمله المیرا و به مبارزه خواندن من! لیوان را لبه پنجره می‌گذارم و خود را به خیابان می‌رسانم تا با طرح سوالی و گرفتن پاسخ‌ها مغلوب بی‌دفاع مبارزه طلبیده نباشم. در خیابان راه‌ می‌افتم و آدم‌ها را نگاه می‌کنم؛ چقدر عبوس و متفکرند مردم شهر. همین‌طور که چشم می‌گردانم سوژه اول را برای طرح سوالم می‌یابم؛ لباس ساده و تمیزش که با آراستگی خاصی ست شده‌اند نظرم را جلب می‌کند. به او نزدیک می‌شوم، منتظر دوستانش است، کمی دیر کرده‌اند.

لیدا 30 سال دارد و در یک شرکت مهندسی مسؤولیت بخشی را به‌عهده دارد. سوالم را که می‌شنود با سکوتی سنگین نگاهم می‌کند: «واقعا شوهر کمه یا تنها یه شایعه است و واقعیت نداره! واقعا سوژه گزارش‌تونه؟» بله! لبخندی می‌زند و می‌گوید: «مگه همه باید ازدواج کنن که بگیم حالا ببینیم شوهر کمه یا نه! در سال 2020 و 2021 زندگی می‌کنیم؛ عصر تکنولوژی! صحبت از بودن یا نبودن شوهر خیلی مسخره‌‌ست. این حرف‌ها به دوران مادربزرگ‌ها بر‌می‌گرده نه حالا. اینکه همه پسرها و دخترها  ملزم به ازدواج بودن، داستان اون دورانه! در حال حاضر «بایدی» وجود نداره» و باز لبخندی می‌زند و من را با کنجکاوی بیشتری جا می‌گذارد و می‌رود. کنجکاوی در اینکه نسل امروز اصلا به ازدواج می‌اندیشد، اگر چنین تفکری وجود دارد متر و معیارش چیست؟ آیا همه دختران و پسران این شهر ازدواج را بایدی متعلق به گذشتگان می‌دانند؟ هر طور شده باید با دختران بیشتری هم‌کلام شوم و نظرشان را بدانم.

در همین فکر هستم که حلیمه با لباس فرم آژانس مسافرتی به من نزدیک می‌شود و آدرسی را می‌پرسد و جواب می‌گیرد. من هم سوالم را برایش می‌گویم. متعجب چشمان سیاهش گرد می‌شود؛ «شوخی می‌کنید؟» نه سوالم جدی است؛ «ازدواج مساله مهمیه و جنبه‌ها و زوایای مختلفی داره. زندگی واقعیه و طنز نیست که بگیم شوهر کمه! جمله رایج طنزهای رایج که بیشتر هجو هستند تا طنز. ازدواج زمانی معنا پیدا می‌کنه که عشق به اون معنا بده وگرنه تنها یه همزیستی به حساب می‌آد و جز تباهی عمر حاصلی نداره، البته اشتباه نشه؛ منظورم عشق‌هایی از جنس عشق‌های امروزی نیست. عشق‌ و علاقه واقعی و عقلانی منظورمه. شاید یکی از دلایلی که باب شده و به هجو می‌گن شوهر کمه برای اینه که عاشق واقعی وجود نداره. اگرنه به گمانم از نظر جمعیتی تعادلی نسبی برقرار باشد و اگر بالا و پایینی در اعداد و ارقام وجود داره، فاحش و چشمگیر نباشه. راستی! گزارش‌تون تو کدوم روزنامه یا مجله چاپ می‌شه؟ دست دارم ببینم نتیجه نهایی چیه.»

او هم دستی تکان می‌دهد و به سمت تاکسی‌ها می‌رود که بی‌تاب مسافر پشت هم به نوبت ایستاده‌اند. شیدا یکی از مسافران برگشت است، هدفون در گوش دارد و با انرژی راه می‌رود؛ انگار نه ‌انگار که در خیابانی شلوغ راه می‌رود قدم‌هایش را نرم و سریع برمی‌دارد. شوق زندگی را می‌توان در چشم‌ها و گام‌هایش دید. گام‌هایم‌ را بلندتر برمی‌دارم و خودم را به او می‌رسانم تا شاید با طرح سوالم برای لحظه‌ای هم که شده او را متوجه شلوغی خیابان کنم. 37 ساله و مربی است. سوالم بلند می‌خنداندش! «دیالوگ سریاله؟» و باز خنده بلند؛ «واقعا می‌خواید برای این موضوع گزارش بنویسید؟ چه بامزه. اگه سوال‌تون به این معناست که تعداد مردها کمه، نه! فکر نمی‌کنم تفاوت چندانی در نرخ جمعیتی زنان و مردان وجود داشته باشه. اما از این منظر که زن و مرد مسؤولیت‌پذیر کم داریم باید بگم بله، کمه؛ هم زن و هم مرد. متاسفانه ما مشارکت و همدلی رو یاد نگرفتیم، البته کمی هم خودخواه هستیم شاید هم شدیم. شاید هم برای همین خصوصیاته که ازدواج نمی‌کنیم و اگر هم زیر یه سقف می‌ریم، بیشترمون نمی‌تونیم زندگی ایده‌آل و مناسبی رو تجربه کنیم؛ البته این مساله ابعاد مختلفی داره و باید از زوایای زیادی به اون توجه کنیم. یکی از ابعاد مربوط به این مساله شاید این باشه که تصویر ساخته شده از ازدواج‌های موجود کمی بدبین‌مون کرده. از طرفی هم تصویری از ازدواج‌های قدیمی داریم. تضاد بین این دو، راه سوم تجرد رو جلو پای جوون‌ها گذاشته. باید قبول کنیم که بین سنت و مدرنیته گیر افتادیم. نه سنت رو به خوبی بلدیم نه با قوانین بازی زندگی مدرن آشناییم. درواقع یاد گرفتیم در هر شرایطی هرکدوم به نفع‌مون بود، به اون سمت بریم.»

فاطمه 57 ساله است و تمام حرف‌های من و شیدا را شنیده؛ «نه دخترم! شوهر کم نیست. الان من 3 تا شونو خونه دارم. پول ندارن که زن بگیرن. باید درآمد و پس‌انداز داشته باشن بتونن دست دختر مردمو بگیرن بیارن سر زندگی‌شون. هم دختر خوب و نجیب زیاده هم پسر باخانواده مشکل اقتصادیه! شروع یه زندگی ساده خودتون حساب کنید چقدر پول می‌خواد؛ پول پیش خونه، خرید جهیزیه، اجاره ماهانه خونه، مخارج خونه و… با این درآمدها مردها چطور زن بگیرن؟ شوهر کم نیست؛ شرایط ازدواج واسه جوون‌ها مهیا نیست». اینها را می‌گوید و زیرلب غرهایش را به روزگار می‌زند و دور می‌شود.

لیلی 27 سال دارد و  کنار درس خواندن، کار هم می‌کند؛ «فرهنگ ما این نکته رو به دخترها یاد داده که از همون کودکی مسؤولیت‌پذیر باشن. دخترها هدفمندتر به زندگی نگاه می‌کنن. برای همین درصد بالایی از قبولی‌های دانشگاه رو دخترها دارن. کار می‌کنن. درواقع آینده‌نگر هستن. خب این دخترها چطور همسر مردهایی بشن که اکثرا اعتقادی به ادامه تحصیل ندارن، کار با درآمدهای بالا رو آرزو دارن. واقعیت اینه که پسرها آرزوپرور شدن. اینکه اتفاقی بیفته و راه صد ساله رو یک‌شبه برن و… اگر نیت از شوهر تنها مرد بودن باشه، اصلا شوهر کم نیست اما اگر قصد فرد مسؤولیت‌پذیری باشه، بله شوهر کمه». لیلی نیز مثل سوژه‌های قبلی حرف‌هایش را می‌زند و دلی سبک می‌کند و می‌رود. متفکر راه رفته را به سوی خانه برمی‌گردم. از یک دورهمی دوستانه و پیش آمدن بحث ازدواج مینا و نمک‌پرانی بچه‌ها و جمله المیرا رسیدم به یک گزارش شهروندی! باید به المیرا زنگ بزنم و بگویم: «راست گفتی؛ شایعه است. نباید باور کرد…» 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید