سینمای تجربی به روایت سیدجواد موسوی؛ قسمت هفتم|
شرق بهشت


شهرنامه؛ سیدجواد موسوی نویسنده، کارگردان و مدرس سینما | شرق بهشت |
اکنون در این قسمت شرقی بهشت قرار گرفته‌ایم. پس‌مانده‌های غرب را چه در مدل مو و لباس و چه در تولید فیلم و آثار هنری استفاده می‌کنیم. تجربیات آنان را به شیوه‌ی سارقان برمی‌داریم و به نام خودمان ثبت می‌کنیم. ما حوصله‌ی فکر کردن نداریم. ما حوصله‌ی خلق کردن نداریم.

یک قصه‌ی سینمایی بخوانیم؛ پدربزرگ

پدربزرگم یک سال قبل از مردن، وقتی شنید من سینما می‌خوانم سر درد دلش باز شد. داشت قلیان روی ناهارش را می‌کشید.
«جان وین رو می شناسی؟».
«بله بابابزرگ. جان وین رو همه می شناسن».
این سوال ها را معمولا کسانی می‌پرسیدند که فکر می‌کردند خیلی عاقلند و طرف مقابلشان چیزی حالی‌اش نیست. پدربزرگ خندید و پرسید:
«مونتگمری کلیفت رو می‌شناسی؟»
«بله بابا بزرگ. همه می‌شناسن».
«همه که نمی شناسن. تو چون بچه‌ی باهوشی هستی می.شناسی».
یک پک عمیق به قلیان زد و فهمیدم که دنبال یک اسم عجیب و غریب می‌گردد.
«رودولف والنتینو رو می‌شناسی؟»
«بله بابا بزرگ».
«دروغ می گی… والنتینو رو نمی‌شناسی».
بعد پدر بزرگ سکوت کرد. سپس خندید و گفت : «یه زمانی، باورت نمیشه مسعودجان، وقتی وارد سینما می‌شدم، به خاطرم فیلم رو از اول شروع می‌کردن نمایش می‌دادن. باورت میشه؟

بخاطر من فیلم رو از اول شروع می‌کردن. الان حتی بخاطر رییس جمهور آمریکا هیچ فیلمی رو از اول پخش نمی‌کنن. اون وقتا بالاخره ما برای خودمون کسی بودیم.

سینمادارا و مدیرای سینماها رفیق بودن با اهالی محل. از جلو سینما که رد می‌شدیم تا کمر خم می‌شدن. حالا دیگه همچین عزت و احترامایی دیگه نیست. همه برام احترام قائل بودن. همه‌ی فیلما رو می‌دیدم، اونم مجانی. ازم پول نمی‌گرفتن. می‌گفتن از داش قاسم که پول نمی‌گیریم. همین که سینما رو منور کردن خودش کلی برامون ارزش داره.»

و ادامه داد: «بینگ کراسبی رو می‌شناسی؟»
«بله بابا بزرگ… هم ترانه هاشو دوست دارم هم فیلماشو».
و بعد با افتخار گفتم یک تحقیق پانصد صفحه‌ای از تاریخ سینما دارم که ممکن است به زودی چاپ شود. نگاهم کرد و آرام گفت: «تو از تاریخی که ما دیدیم چی می‌دونی بچه؟»

گنده لات‌ها و سینمادارها

رویش را برگرداند و غمگین قلیانش را کشید. حقیقت تلخ این بود که در دورانی سپری شده، به دلیل ورود لات‌های خشن محله‌ها به سینماها، مدیران سالن‌ها را از میان گردن کلفت‌ها انتخاب می‌کردند تا بتوانند مقابل این لات‌ها بایستند. در آن دوران روزی نبود که در سینماها چاقوکشی یا زد و خوردی اتفاق نیفتد. بعضی از این لات‌های معروف خیلی خشن‌تر و بدنام‌تر از آن بودند که کسی بتواند مقابل آنها گردن کلفتی کند و یا حرف از پول بلیط سینما بزند.

آنها با نوچه هایشان وارد سینماها می‌شدند. چند سیخ جگر هم می‌خوردند. فیلم را می‌دیدند و می‌رفتند.

غلام روسی یکی از معروفترین لات‌های آن دوره، هفتاد سیخ جگر را تنهایی می‌خورد و همه‌ی فیلم‌ها را مجانی می‌دید.

به همین دلیل وقتی گنده لاتی وارد سینما می‌شد مدیر سینما دستور می‌داد بخاطر ورود او فیلم را از نیمه متوقف کنند و از اول نمایش دهند.

و حالا پدربزرگ من!

و حالا پدر بزرگ چیزی را به من گفت که فقط برای گنده لات‌ها اجرا می‌شد. نگاهش کردم.
«چیه چرا اینجوری نگا می‌کنی؟»
«اون وقتا فقط برای لات هافیلم رو از اول نشون می‌دادن».
جمله ام تمام نشده بود که پدر بزرگ قلیان را به طرفم پرتاب کرد.
«گمشو برو بیرون پدر سگ عوضی».
و من فرار کردم. صدای فحش های پدر بزرگ توی کوچه هم می آمد و من بدون کفش فقط می‌دویدم.
یک سال بعد پدر بزرگ، بزرگ محله در نود و سه سالگی مرد.
از این داستان شرق بهشت هم می شود یک فیلم تجربی ساخت هم یک فیلم کوتاه و هم یک فیلم بلند. این داستان می‌تواند ایده‌ی یک مستند باشد درباره‌ی تاریخ ناگفته‌ی سینمای ایران. یک فیلمنامه می‌خواهد همین.

شرق بهشت

نوشته های خواندنی، متفاوت و دلنشین بیشتری از سیدجواد موسوی در شهرنامه بخوانید.

آپارات شهرنامه، اینجا.

یک دیدگاه

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید