سینمای تجربی به روایت سیدجواد موسوی؛ قسمت دوازدهم|
بورژوای کوچک کوچک

شهرنامه | سیدجواد موسوی

شهرنامه؛ سیدجواد موسوی نویسنده، کارگردان و مدرس سینما | بورژوا ی کوچک کوچک|

یک روز یک مرد که ادکلن بسیار خوشبویی زده بود با دختر جوانش وارد اتاق تهیه کننده‌ای شد که من داشتم آنجا چای می‌خوردم و منتظر بودم تهیه کننده درباره‌ی فیلمنامه‌ای که به او داده بودم نظرش را بگوید.

مرد ادکلن زده، بی هیچ مقدمه‌ای از جیبش دسته‌ای پول بیرون آورد و گذاشت روی میز. و گفت: «این هشتصد میلیون… میخوام دخترمو بزرگ رو پرده ببینم.»

تهیه کننده سفارش قهوه داد به منشی و از من خواهش کرد چند دقیقه بیرون باشم.من هم با استکان چای آرام بیرون رفتم. آخرین چیزی که یک تهیه کننده به آن فکر می کند نویسنده است. نویسنده همه جا هست. هرکسی که بلد باشد بنویسد «روز. خارجی. خیابان» فیلمنامه نویس است. اما از این مردان کم پیدا می‌شوند که اینگونه پول روی میز بگذارند و درام صحنه را کامل کنند!

این ماجرا من را به یاد فیلم «بورژوا ی کوچک کوچک» ساخته‌ی ماریو مونیچلی انداخت. بورژوا ی کوچک کوچک! یک کمدی عجیب که هرگز فراموشش نخواهید کرد. چنان روی ذهن و روانتان سلطه پیدا می‌کند که رهایی از بندش امکان پذیر نیست و چقدر خوب که امکان پذیر نیست.

شاید ناراحت شوید اما…

می خواهم چیزی بگویم که ممکن است کمی موضع گیری کنید یا ناراحتتان کند. وقتی فیلمی که مدتها پیش دیده‌اید را برای دوستانتان تعریف می‌کنید؛ اندازه‌ی نماها، حرکات دوربین، شات های هوایی خنده دار، رنگ و نور را بخاطر ندارید.

فقط قصه ی درگیری شخصیت ها را تعریف می‌کنید و بس. آنچه از فیلم ها می‌ماند همین است. روایت و قصه. حالا اگر افتخارت این است که سر کلاس شنیده‌ای سینمای ضدقصه هم وجود دارد باید بگویم افتخاراتت همین الان به پایان رسید. چون چنین چیزی وجود ندارد.

من فیلم های بسیاری دیده ام که موسوم به ضدقصه بوده‌اند و در آن ها قصه را حتی پررنگ‌تر دیده‌ام. فقط روایت قصه ها در اینگونه از فیلم ها متفاوت‌تر است. هرکجا «انسان» حضور داشته باشد با خودش قصه هم دارد حتی اگر هیچ کاری نکند و هیچ حرفی نزند این هم از آن دسته‌بندی‌هایی است که دوره‌اش تمام شده.

مشکل لکنت در قصه گویی و روایت کردن پشت این عناوین پنهان می‌شود. پنهان نشویم. هستند آنهایی که بلدند چگونه قصه بگویند. قرار نیست همه‌ی کارها را خودتان انجام دهید. هیچکاک هیچکدام از فیلمنامه های فیلم هایش را خودش ننوشت. و خیلی‌های دیگر.

مشکل اینجاست که ما اخلاق های عجیبی داریم. مثلا فکر می‌کنیم در تیتراژ اگر نوشته شود نویسنده و کارگردان باکلاس‌تر است. حتی اگر بدانیم کسی دیگر نوشته و به نام خودمان زده‌ایم.

کلمه منحوس کلاس

این کلمه‌ی منحوس «کلاس» واقعا زندگیمان را خراب کرده چه برسد به سینمایمان. کتابخانه در خانه کلاس دارد حتی اگر جلد خالی در قفسه‌ها بگذاریم. تردمیل در خانه کلاس دارد چون لذت ورزش کردن در جمع و باشگاه را درک نکرده‌ایم.

نویسنده بودن هم شاید کلاس دارد حتی اگر ندانیم چه وقت باید «هست» بنویسیم و چه وقت «است». این جامعه به طرف «کلاس»های پوشالی می‌رود و سینما و تلویزیون و سریال هایمان این «کلاس»خواهی را ترویج می‌دهند.

در آینده که مدل های خنده دار مو و لباس دوره شان به پایان برسد وقتی فیلم های این روزها را ببینی چه حالی پیدا می‌کنی؟ به فیلمهای دهه‌ی 30 خودمان اگر نگاه کنید مردها و زن های خوش پوش می‌بینید و مرتب.

دهه‌ی 40 مردها مردند و زنها زن. در دهه‌ی 50 مردها مردند و زنها زن. دهه‌ی 60 هم هنوز همین است. از دهه‌ی 70 یک چیزهایی تغییر می‌کند. مردها کمی زنانه و زنها کمی مردانه اند.

دهه‌ی 80 شدت می‌گیرد و زنانه بودن مردان و برعکس قوی شدن زنها را در فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیون حتی می‌بینیم. نقش های اصلی متعلق به زنان نیرومند است و مردان ضعیف و حتی نام سریال ها مخصوصا، نام زنهاست.

و دهه‌ی 90. نگویم بهتر است. نمی‌گویم چون می‌ترسم بگویم. بله می‌ترسم. به هر حال تعادل نداریم در هیچ چیز. سینمایمان تحت تاثر این نامتعادل بودن است.

حالا این تعادل را چگونه باید دوباره به سینما بازگردانیم؟ آموزش؟ نه. مشکل دارد. نشست‌های تخصصی؟ نه. تا به حال نشست تخصصی مفیدی ندیده‌ام. جشنواره؟ این هم نه. نظارت‌های غیرسینمایی نمی‌گذارند به نتیجه برسی.
پس چه باید کرد؟

سینما بهترین معلم ماست. و فیلم ها منبعی تمام نشدنی از جهانی پایان‌ناپذیر از خلاقیت.و مایو مونیچلی یکی از این معلمان. فقط یکی.

بورژوا ی کوچک کوچک| شهرنامه را در اینستاگرام دنبال کنید.

2 دیدگاه‌ها

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید